خرید بک لینک
شمعی بودم که سوختم تا بسازند  ...پایان کار ،  روی کیک گذاشتند و  فوت' href='/last-search/?q=فوت'>فوت کردند ...چقدر «فوت »، با «فوت »شبیه است ... هر دو حکایت رفتن است ...حکایت مردن است ...                               ا + نوشته شده در ۱۴۰۰/۰۵/۰۹ ساعت 15:17 توسط احسان  | 

برچسب: نویسنده: امیر کریمیان تاريخ: يکشنبه 24 بهمن 1400 ساعت: 21:48

سعی کردم که بمانی و بریدی به درککارمان را به غـم و رنج کشیدی به درکبه جهنم که از این خانه فراری شده ایعاشقت بودم و هرگــز نشنیدی به درکمیوه ی کال غـــــزل بودم و از بخت بدمتومرا هرگز ازاین شاخه نچیدی به درکفرق خرمهره و گوهر تو نفهمیدی چیستجنس پاخورده ی بازار خریدی بـــــــه درکدانه پاشیدم و هربار نشستم به کمینسادگی کردی و از دام پریدی بــه درکعاقبت سنگ بزرگی به سرت خواهد خوردمیکشی از تـــــه دل آه شدیدی بــــه درکنوشدارو شدی اما بــه گمانم قدریدیر بالای سرکشته رسیدی به درک...                                        (سوفی صابری )__________________ + نوشته شده در ۱۴۰۰/۰۵/۲۷ ساعت 23:19 توسط احسان  | 

برچسب: نویسنده: امیر کریمیان تاريخ: يکشنبه 24 بهمن 1400 ساعت: 21:48

آمدم مجلس ترحیم خودم،همه را می دیدمهمه آنها که نمی دانستمعشق من در دلشان ناپیداستواعظ از من می گفت،از نجابت هایم،از همه خوبیهاو به خانم ها گفت:اندکی آهستهتا که مجلس بشود سنگین تر،راستی این همه اقوام و رفیقمن خجل از همه شانمن که یک عمر گمان می کردمتنهایمو نمی دانستممن به اندازه یک مجلس ختم،دوستانی دارمهمه شان آمده اند،چه عزادار و غمینمن نشستم به کنار همه شان،وه چه حالی بودم،همه از خوبی من می گفتندحسرت رفتن ناهنگامم،خاطراتی از منکه پس از رفتن من ساخته انداز رفاقت هایم،از صمیمیت دوران حیاتیک نفر گفت: چه انسان شریفی بودمدیگری گفت فلک گلچین استیک نفر هم می گفت:"من و او وه چه صمیمی بودیم"و عجیب است مرا،او سه سال است که با من قهر است...یک نفر ظرف گلابی آورد،و کتاب قرآنکه بخوانند کتابو ثوابش برسانند به منگرچه بر داشت رفیق،لای آن باز نکردو ثوابی که نیامد بر من،آن که صدبار به پشت سر من غیبت کردآمد آن گوشه نشست،من کنارش رفتماشک در چشم،عزادار و غمینخوبی ام را می گفتچه غریب است مرا...آن ملک آمد باز،آن عزیزی  به او گفتم منفرصتی می خواهمخبرآورد مرا،می شود برگردیمدتی باشی، در جمع عزیزان خودتنوبت بعد، تو را خواهم بردروح من رفت کنار منبرو چه آرام به واعظ فهمانداگر این جمع مرا می خواهندفرصتی هست مرامی شود برگردممن نمی دانستم این همه قلب مرا می خواهندباعث این همه غم خواهم شدروح من طاقت این موج پر از گریه ندارد هرگززنده خواهم شد بازواعظ آهسته بگفت،معذرت می خواهمخبری تازه رسیده ست مراگوییا شادروان مرحوم،زنده هستند هنوزخواهرم جیغ کشید و غش کردو برادر به شتاب،مضطرب، رفت که رفتیک نفر گفت: "که تکلیف مرا روشن کناگر او مرد، خبر فرماییدسوگواری بکنیم،عهد ما نیست ،به دیدار کسی، کو زنده است،دل او شاد ک

برچسب: نویسنده: امیر کریمیان تاريخ: يکشنبه 24 بهمن 1400 ساعت: 21:48

صفحه بندی